|  ورود به سايت  |  1397/08/26
                 
آرشیو شماره‌های گذشته
 چاپ   

آخرین اخبار
تاریخ: 1391/05/15 نظرات: 0 نظر نمایش: 3484 مرتبه تعداد امتیاز: 5   (Article Rating)
دلنوشته دختر طنز نویس بزرگ ایران، مرحوم «محمد پورثانی»

دلنوشته دختر طنز نویس بزرگ ایران، مرحوم «محمد پورثانی»

منظر پورثانی، دختر مرحوم محمد پورثانی از روزنامه‌نگاران و طنزنویسان مشهور ایران در آستانه روز خبرنگار، دلنوشته خود را در سایت ماهنامه مدیریت ارتباطات منتشر کرد.

مرحوم پورثانی بیش از نیم قرن در رسانه‌های ایرانی به طنزنویسی پرداخت و در 2 مرداد 1383 به دیار حق شتافت.
دختر مرحوم پورثانی در این دلنوشته علاوه بر ذکر برخی از سوابق همکاری‌های پدرش با رسانه‌های مختلف از جمله مجله توفیق، گل‌آقا، روزنامه اطلاعات، روزنامه استقلال و... به علاقه بیش از حد او به تیم استقلال و رنگ آبی اشاراتی دارد.
ماهنامه مدیریت ارتباطات ضمن تشکر از منظر پورثانی و با گرامیداشت یاد و خاطره رسانه‌ای‌های سفرکرده، روز خبرنگار را به همکاران رسانه‌ای خود تبریک می‌گوید.
 
«یاد خبرنگاری طنزنویس بهانه دلتنگی است»
عجب روزگار غریبی است. به قول مادربزرگ­ها مثل برق و باد می­گذرد و صد البته ای کاش که خوش بگذرد!
به قول قیصر امین­پور: تا نگاه می‌کنی، وقت رفتن است ....
و به قول شاعر نامی حافظ:
دید آن قهقهه کبک خرامان حافظ/ که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود
گذر ایام به مانند یکه سواری بر اسب سفید رو به آینده است؛ عقربه­های ساعت را به دوش می­کشد و ثانیه­ها از پی هم می­روند. صدای تک­ تک ساعت در سرم می­پیچد. هنوز باور نمی‌کنم چه زود گذشت؛ در کنارم نیست پدرم.
تک تک قلب مرا می­شنوی/ ساعت عمر من است /که به مهر تو در این سینه تنگ/ سر به دیوار قفس می­کوبد.
بغض گلویم را می­فشارد. دانه­های بلورین اشک بر پلک‌هایم سنگینی می­کند. از کجا شروع کنم؟ از چه بنویسم؟ یک عمر خاطره، یک عمر پرفراز و نشیب با کاغذ و قلم زندگی کردن است. تمام عشق و روحش مطبوعات بود. از 17 سالگی تا آخرین دم حیات قلم­زد و نوشت. قلم بر دست گرفته­ام و در خاطرات غوطه‌ور شده‌ام؛ در خاطرات پدرم «محمد پورثانی» با سیبیلی که برف روزگار به تدریج روی آن نشسته بود. خاطرات دور و نزدیک به مانند پرده سینما ذهنم را درگیر کرده است.
«مرگ قسمت مهم زندگی است. فینال یک عمر مبارزه با سختی­ها و رسیدن به اوج حیات است»؛ این نوشته پدرم است. نوشته­ای در توصیف مرگ دوست عزیزش مرحوم «محمد رنجبر».
حال من چه بنویسم؟ قلم قاصر است از نگارش.
شاید بنویسم «زنده یاد پدرم، استاد محمد پورثانی».
یادش نام­آور تمام خوبی­هاست؛ پدری که بیش از نیم قرن برای تمام مطبوعات صفحه طنز قلم­زد و برایم همیشه بهترین بود. کسی که در فقدانش، دوستانش از او به نیکی یاد می­کنند و به او لقب «استاد طنز» می­دهند. در صحنۀ زندگی همه در تلاشیم که نامی نیک بر جای گذاریم. به خود می­بالم که پدرم اینگونه بود. از هر گروه سنی و هر صنفی دوست و آشنا داشت.
در بخش اجرائیات بانک سپه مرکز در خیابان سپه سابق مدیر بود. دفترش به تحریریه بیشتر شباهت داشت تا به اتاق یک مدیر. خاطرات کودکی زیبایی در اتاق بانک داشتم و از صدای ماشین تایپ که به مانند چکشی بود بر سر حروف سربی آن؛ مطالب و کاغذهای انبوه دست‌نوشته که بعد از ساعت کاری بانک به دفتر مجله توفیق که در خیابان فردوسی بود به شتاب می­رفت و تا آخر شب نوشتن بود و نوشتن.
استادی با لباس­هایی همیشه به رنگ آبی. ستون ثابت خودکار آبی استقلال جوان بود. تمام استقلالی­ها از جناب آقای فتح­اله‌زاده، بازیکنان و دست‌اندرکاران از یاران خوب او بودند. هشت سال است که ستونش در نشریه خالی است ولی یادش برای همه آبی­پوش­ها با تمام گزندگی قلم طنزش به جا مانده است.
آن‌قدر رنگ آبی را دوست داشت که شاید همه چیز را آبی می­دید. تمام وسایلش، پیراهن‌های مردانه، گرم­کن ورزشی، جوراب­ها، کت و شلوارها، ملافه ... و حتی خودکارش آبی بود. آخرین کت و شلوار آبیش در گنجۀ لباس به یادگار مانده است در کنار کیف خبرنگاری‌ای که سال­ها مجلات و نشریات گوناگون، بریده­های جراید، عکس­ها و مطالب و یادداشت­هایش را در آن حمل کرده است.
زبانش هم طنز بود. گاهی نیش طنزگونه­اش را حس می­کردی. به طعنه و کنایه حرفش را می­زد. خوشحالم که این صفت به من ارث رسیده است. حال چه خوب و چه بد نمی‌دانم! قضاوت با شماست.
روزگار عجب پر پیچ و خم است. هیچ فکر نمی­کردم خودم روزی خبرنگار شوم. البته من کجا و آن یار دلبر کجا. من در ابتدای راهم و جاده پر پیچ و خم در پیش رو است. جای پدر در کنارم خالی است.
یاد نگاه­های پرمحبتش می­افتم. شاید بسیار خوشحال می­شد بشنود من در رشته خبرنگاری قبول شده­ام ولی افسوس که نبود.
من به عشق او در این رشته امتحان دادم. در اوج ناباوری، بعد از سال­ها فاصله با درس قبول شدم، چرا که رشته اول من پرستاری دانشگاه شهید بهشتی بود. اولین ورودی بعد از انقلاب بودم. دیپلمه تجربی بودم و سال­ها از دانشگاه و درس خواندن فاصله داشتم. رشته­های علوم پزشکی تفاوت­های زیادی با مطبوعات و ادبیات و نگارش دارد. من و خواهرم «مریم پورثانی» با گرایش متفاوت بالاخره مطبوعاتی شدیم. او نیز دیپلمه تجربی بود و کارشناس رشته صنایع غذایی انستیتو علوم تغذیه. بعدها ادامه تحصیل در کارشناسی­ ارشد علوم کتابداری علوم پزشکی را گذراند و اکنون مدرس کتابداری الکترونیک دانشگاه است. از نوجوانی دست به قلم بوده و با پدرم در نشریات کار کرده است. به دلیل علاقه­اش نشری به نام و یاد پدرم به نام نشر ثانی را مدیریت می­کند.
شب‌ها با رشته پرستاری با کشیک­های بیمارستانی، شیفت شب و با کمبودها و امکانات زمانه همراه بودم و صبح­ها مشغول تحصیل. سال­ها سابقه کاری در بخش­های گوناگون رابر دوش کشیدم. پدرم اصلاً بیماری را دوست نداشت. حتی می­گفت دلم نمی­خواهد عزیزانم را روی ملافه­های سفید بیمارستان ببینم. برای همین هم ملافه­هایش آبی بود؛ رنگ آسمان. عاشق پرندگان بود.
یاد صدای قناری­هایش می­افتم که با برنامه­های رادیو چهچهه می­زدند و او مست از صدای آنها قلم می­زد. با چه نظم و ترتیبی به قفس­های آنها می­رسید. با آنها زندگی می­کرد و آنها نیز با او زندگی می­کردند. اهل موسیقی بود و چه خوب تمبک می­زد و چه دلم می­سوزد که صدای سازش را ضبط کرده ندارم. در ذهنم ضرب آهنگ نواختنش طنین‌انداز است. همواره بر روی دسته صندلیش وقتی به مطلبی فکر می­کرد، رِنگ می­گرفت.
روحی ایثارگر داشت. دست و دلبازی از خصوصیات بارزش بود. از لحظه­ لحظه­های عمرش چیزهای زیادی یاد گرفتم. به خودم می­بالم که در خانواده­ای مطبوعاتی بزرگ شدم. در کنار گذر ایام تلاش­های مؤثر مادرم همواره پشتوانه­اش بوده است. صبوری مادرم زبان­زد بوده. می‌دانید با اهل قلم زندگی کردن مشکل است. این را من نمی­گویم؛ از زبان اهل قلم شنیده‌ام. خصوصیات خاص خود را دارند.
از کودکی علاقه زیادی به نگارش داشتم. شایدم به این دلیل که همیشه کتاب و کتاب­خوانی از اتفاقات روزانه منزلمان بود. یاد کتابخانه کانون فرهنگی پرورش فکری و دوران کودکی افتادم که من و خواهرم عضو آن بودیم و در هفته چندین روز به آنجا مراجعه می­کردیم. مسابقه داشتیم در خواندن و به امانت گرفتن کتاب­ها. یاد انتشاراتی‌های گوناگونی که با پدرم کار می­کردند، افتادم. انتشارات پدیده با آن کتاب­های چندین جلدی داستان­های کودکانه از خاطرات به یاد ماندنی من است. با پدرم به چاپخانه می­رفتیم. حروف­چینی مجلات و مطالب نشریات دیدنی بود. حروفچین­ها و فضای سرب‌گونه معلق در هوا و تلاش بی­وقفه و لیوان­های شیر برای جلوگیری از رسوب آن در ریه­های افراد. اکنون دوران عصر نوین ارتباطات است. همه چیز دیجیتالی شده و چاپ و تایپ کامپیوتری شده است. چه دوران پر دردسری را داشتند ولی همه­اش با عشق بود. با جان و دل کار بود.
اولین سالی که کنکور دادم، رشته خبرنگاری و مطبوعات نداشت. اولین دوره بعد از انقلاب بود. زمانه عجب بازی­ها دارد. سال­های شیفت و بخش­های پرکار وزارت بهداشت و درمان آدم را فولاد آب دیده می­کند و من خود را سپاس می­گویم به دلیل این هم نعمتی که به من داده است. سال­های جنگ و زلزله و کارهای پر تجربه در کنار همۀ این سال­ها و دوستان پدرم و نحوۀ زندگی پدرم تأثیر زیادی در سبک و سیاق زندگی من داشته است. بچه درس‌خوانی بودم، با انضباطی به‌خصوص چراکه عمه­هایم مدیر و فرهنگی بودند. با تمام این احوالات شیطنت خاص خودم را هم داشتم. حتی می­توانم بگویم در میان تمام نوه­های مادربزرگم شیطنت بیشتری حتی از نوه­های پسری داشتم. نمره انشاء‌ام همیشه 20 بود و جای تعجب! درسی نبود که کسی در آن تقلب کند و همیشه بچه­ها به نگارش حداکثر 8 خط بسنده می­کردند. بر خلافش من با آن خودنویس جوهر آبی پلیکان مرتب و بدون خط‌خوردگی با صفحات زیاد که همیشه نقاشی و حاشیه تذهیب خودش را دارا بود، می‌نوشتم.
یاد دوستان خوب همواره گرامی است. همواره یادشان آرامشی بر دلم می­باشد. از دوستان خوب پدرم، مرحوم زنده یاد پرویز شاپور، کاریکلماتوریست ایرانی است. کتاب­هایش را بارها و بارها خوانده­ام. این‌قدر از مطالب و صحبت­هایش استفاده می­کردم که نگارشم کاریکلماتوری شده بود. کتاب فانتزی سنجاق قفلیش هنوز با آن تصاویر گویا ماهی و تنگ بلور و گربه و سنجاق قفلی دیدنی است.
قیافه­اش با آن موهای وزوزی و سیبیل­هایش وقتی کباب می­خورد به یادماندنی است.
کباب را تکه تکه می­کرد به تعداد گربه­ها و خودش فقط یک سهم می­خورد و مابقی را گربه‌ها! روزهای آخر عمرش به دلیل بیماری در بیمارستانی که مشغول به کار بودم بستری بود. ساعات فراغت همه­اش با هم حرف می­زدیم و درد و دل می­کردیم. پدرم چندین بار به عیادتش آمد. از فروغ فرخزاد همسرش، از شعرهایش، از دست نوشته­ها و خاطرات روزهای مجله توفیق و.. حرف می‌زدیم. همه گپ زدن بودن. روی سنگ قبرش در قطعه هنرمندان چنین حک شده است: «قلب من پر جمعیت­ترین شهر دنیاست».
از اساتید صاحب‌قلم طنز در مجله توفیق هستند که همواره نامشان یاد و خاطره خوبی در ذهن پدرم به همراه داشته است. توفیق از نشریات موفق و ماندگار زمانه خود است. یاد نوشته­های طنز پدرم در برنامه صبح جمعه افتادم. رادیوی قدیمی پدرم که مبله بود و این روزها جزء اشیاء عتیقه محسوب می­شود، جمعه­ها از ساعت 7 صبح روشن بود الی آخر شب. اصلاً بیچاره این رادیو تعطیلی نداشت. مدام در فعالیت بود. از این برنامه به آن برنامه در جنب‌وجوش بود. پدرم گاهی شب­ها قصه می­گفت یا به عبارتی قصه می­بافت! گوش دادن به برنامه قصه­های هزار و یک شب رادیو یا برنامه قصه­های کودکان مرحوم حمید عامری از خاطرات خوب من است. جالب‌تر از همه گوش دادن به برنامه­های طنز صبح جمعه همۀ اهل خانواده بود. از شروع برنامه تا نیمه بدون اینکه از نویسنده کلامی برده شود، از نوع نگارش و اسامی که در آن به کار رفته بود می­فهمیدیم که نویسنده برنامه پدرم است.
یاد روزهای ضبط و پخش رادیو در میدان ارگ افتادم. بدون امکانات امروزی که در استودیوهای صدا و سیما وجود دارد، گویندگان و دست‌اندرکاران برنامه طنز صبح جمعه به فعالیت مشغول بودند. ضبط بود و ضبط. نه کامپیوتری، نه اینترنتی و نه پخش دیجیتالی بود. یاد مرحوم نوذری و دیگر دوستان می‌افتم، مرتضی احمدی با آن اجرای زیبا و برنامه­های طنز خانوادگی و پدرم که با گوش جان به تمام برنامه گوش می­سپرد و گاه­گاهی نکات را یادداشت می­کرد، زنگ می­زد به رادیو، غر می­زد، ایراد می­گرفت که چرا اینجوری شد، چرا اینجوری گفت و خلاصه... لذتش همین بود. گاهی مطلب به نام دیگری عنوان می­شد و همیشه اعتراض او را می­دیدیم که از اخلاق نیکو و پسندیده شغل خبرنگاری و اصحاب قلم است و آن هم پاسداشت قلم است. همیشه اخلاق حرفه­ای را مراعات می­کرد و از حریم نویسندگان و خبرنگاران حمایت می­کرد. چیزی که این روزها کمتر دیده و شنیده می­شود.
همیشه قلم و کاغذش حاضر بود. بیچاره عکاسان نشریات که وقت و بی­وقت باید حاضر و آماده به خدمت بودند. آن‌قدر با هم رفیق بودند که کار ساعت نداشت، غیر اداری، نصف شب، روز تعطیل و.... آقا بیا اینجا از این موضوع عکس بگیر و شکار لحظه­ها. عکاسان موتورسوار و شتاب به رسیدن برای فلان مجله و نشریه و عکس. وای اگر عکس خوب از آب در نمی­آمد. عکس­ها که دیجیتالی نبود، حلقه فیلم و اتاق تاریک عکاسخانه و چاپ. خرابی فردا معلوم می­شد و لحظه گذشته بود. وامصیبتا!
یاد منوچهر احترامی، استاد زنده‌یاد گل‌آقا به­خیر باد. نویسنده شعر طنز گونه حسنی نگو یه دسته گل از دوستان صمیمی پدرم بود. از همان روزهای اولیه با هم کار طنز را در تحریریه مجله توفیق شروع کرده بودند. بعد از فوت پدرم در اولین سالگردش عکسی به همراه پدرم در حوزه آب انبار واقع در سیداسماعیل مولوی واقع بود و صاحب سوژه نیز یکی از دوستان پدرم بود با آن لباس­های سنتی بته جغه قدیمی دوران قاجار که مطلبی از خاطرات کاری با پدرم در روزنامه شرق را چاپ نمود. یادش گرامی باد.
تحریریه مجله توفیق در خیابان فردوسی بود. وقتی به منزل ما زنگ می­زد، با پدرم طنزگونه صحبت می­کرد و صدای قهقهه دوطرفه تلفنی به گوش می­رسید. زنگ می­زد و می­گفت ممد جان خانم والده خوب هستند و حال و احوال شروع می‌شد. پدرم دائی سیبیل گل‌آقا بود، دکتر م.پ. الو تلفنچی، بچه لواسان، پورپورخان و....
مرحوم صابری، مدیرمسؤول گل‌آقا از دوستان و یاران قدیمی پدرم بود. غضنفر، گل‌آقا بود. سال­های زیادی با هم قلم زدند. پدرم مرگ آقای صابری را باور نداشت. چرا؟ شاید بعد از چند ماه که از فوت ایشان می­گذشت، خود به دیار باقی شتافت. غم بزرگی برای پدرم بود. در چهره­اش می­توانستم حس کنم که دردی در سینه دارد. شاید به رو نمی­آورد.
«الو تلفنچی» گل‌آقا... بر روی سنگ قبرش در قطعه هنرمندان نقش کاریکاتورگونه «الو گل‌آقا» با گوشی تلفنی و سیم پیچ‌پیچ تلفن به چشم می­خورد. با آن سیبیل­های تاب‌دار.
جلسات روزهای تحریریه گل‌آقا سر کیف و حال بود. کاریکاتوریست­ها از دوستان خوب او بودند. مجلات طنز و کاریکاتور از نشریات مورد علاقه­اش بودند. قدیمی­ها همه جمع بودند؛ اخم و خنده، طنز، جدی.. و ارائه مطالب.
در قید حیات بود که سماور برقی قدیمی منزل را با تمام وسائل جانبی به گل‌آقا هدیه کرد و هر ساله که در نمایشگاه مطبوعات این سماور را می­بینم، یاد آن روزهای خانه و چیدمان سنتی منزلمان می‌افتم.
علاقه عجیبی به وسائل سنتی و کهنه داشت. ریشه‌دار بودن را دوست داشت. اصالت را دوست داشت. یک سرویس کامل ظروف عتیقه با نقش آبی داشت که به نشریه استقلال داد که هم‌اکنون در دفتر آقای فتح‌اله‌زاده است و تمام یاران آبی‌پوش همواره به یادش هستند.
یکی از دوستان عزیز پدرم آقای قاضی‌زاده از نویسندگان خوب خبر و از مدرسان فعال حوزه روزنامه­نگاری هستند که ان‌شاءالله طول عمری با سلامتی و تندرستی داشته باشند. در دورۀ خبرنگاری از اساتید من بودند. یاد روزی که استاد لیست حضور و غیاب دانشجویان را اعلام می­کردند، افتادم. از اساتید بسیار سختکوش و با نظم دانشگاه بودند و برای کارهای علمی حرفه روزنامه­نگاری بسیار تلاش نموده­اند. وقتی به اسم من رسیدند، سؤال کردند آیا نسبتی با آقای محمد پورثانی دارید؟ گفتم بله، پدرم بودند. در چشم­های هر دو ما حلقه اشکی نشست. از این خاطره، استاد عزیزم مطلبی در یکی از نشریات چاپ نمودند.
یاد مرحوم عمران صلاحی افتادم و کتاب 50 سال طنز ایران که به مانند
دائره­المعارفی در مورد طنزآوران این مرز و بوم جمع‌آوری نموده است. در این کتاب نیز مطلبی به پدرم اختصاص دارد.
اولین بار که او را دیدم، در اتاق شاعر مرحوم و نامی عمار خراسانی بود که بر حسب اتفاق در بیمارستان ما بستری شده بود. چند تن از شعرا از جمله سهیل محمودی و دوستان دیگر پدرم جمع بودند. خودم را که در لباس پرستاری معرفی کردم و خیر مقدم گفتم، تعجب را در چشمانش احساس کردم.
به خنده گفت، دختر محمد پورثانی و تزریقات؟ باورکردنی نیست!
آخرین بار هم که او را دیدم ناباورانه بود. روی برانکارد اورژانس که به داخل بیمارستان حمل می­شد. با چه شتابی به اورژانس برده شد. سکته کرده بود. در بخش ICU بستری شد. نصف شب به دیدنش رفتم، چه ناباورانه و چند ساعت بعد بدون نفس دارفانی را وداع گفت. ناباورانه پرواز کرد.
یاد مجله اطلاعات هفتگی افتادم و صفحه دست‌پخت عدسی که سال­ها ستون ثابت طنز مجله بود. عکاس مجله عکسی از پدرم در قطعه هنرمندان بهشت زهرا گرفته بود. پدرم با انگشت اشاره بر قطعه خالی دست گذاشته بود و زیرنویس عکس چنین بود:
«از عجایب روزگار! خودم برای خودم اولین فاتحه را می­فرستم».
و چند ماه بعد در قطعه هنرمندان خانه­ای ابدی برگزید.
قلم و کاغذ و دوربین از اموال شخصی مورد علاقه­اش بود. می­گفت هیچ‌گاه عکاس نمی­شوم ولی عکس می­گیرم.
رادیو و برنامه­هایش و نشریات بهترین مونس او بودند. تا جایی که یاد دارم به همه، کتاب با دست‌نوشته و تاریخ و مهر کتابخانه پورثانی هدیه می­داد. اگر طرف مورد علاقه بود، حتماً عکسی هم از او در کتابخانه می­گرفت و چاپ می­شد و پشت‌نویسی تاریخ و مکان و با هدیه کتاب ضمیمه می­گردید.
پدرم مردی مهربان بود. با وقار و غرور. همیشه نظم و انظباط سرلوحه کارش بود. مرتب و تمیز لباس می­پوشید و با آن سیبیل­های تاب داده­اش نظامی به نظر می­رسید.
خاطرات به درازا کشید و مثنوی هفتاد من می­شود!
اکنون که در رشته کارشناسی ارشد علوم ارتباطات واحد علوم تحقیقات مشغول به تحصیل هستم، دلم می­خواست پدرم در کنارم بود. از تجربه­های خوب 50 سال قلمش استفاده می‌کردم و از تاکتیک­ها و تکنیک­های جزی او بهره می­بردم، از وجود دوستان خوبی که داشت و شاید حتی خیلی از این افراد را نمی­شناسم و دلم می­سوزد که از آن­ها بی­خبرم.
از کتاب­هایش می‌توان به گرگ، لطیفه­های با مزه برای بچه­ها که تصاویر من و خواهر و برادرم بصورت کاریکاتور روی جلد آن توسط آقای جواد علیزاده طراحی شده و کتاب چهل کلید گل‌آقایی را نام برد.
یاد و نامش گرامی باد. خاطراتش همواره با دل و جان من در آمیخته است.
کد: 347
نویسنده خبر: ماهنامه مدیریت ارتباطات
 
تصاویر مرتبط
  • دلنوشته دختر طنز نویس بزرگ ایران، مرحوم «محمد پورثانی»
  • دلنوشته دختر طنز نویس بزرگ ایران، مرحوم «محمد پورثانی»
  • دلنوشته دختر طنز نویس بزرگ ایران، مرحوم «محمد پورثانی»
  • دلنوشته دختر طنز نویس بزرگ ایران، مرحوم «محمد پورثانی»
امتیاز بندی

در حال حاضر هیچ نظری ارسال نشده است
ارسال نظر:

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وب سایت

Enter the code shown above:


چاپ  

گفتگو های ویژه


  Copyright 2009-2012 by cmmagazine Design & Support: 7TABLIGH