|  ورود به سايت  |  1397/10/27
                 
آرشیو شماره‌های گذشته
 چاپ   

آخرین اخبار
تاریخ: 1392/12/05 نظرات: 0 نظر نمایش: 1728 مرتبه تعداد امتیاز: 8   (Article Rating)
فـرشتـه در تـاریـکـی

فـرشتـه در تـاریـکـی

 نگین حسینی پژوهشگر ارتباطات  در چهل و پنجمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات به بازخوانی ماجرای ازدواج فیسبوکی ساناز نظامی دختر 27 ساله ایرانی در سال 2011 (1390) با نیما نصیری، پسری از خانواده‌ای ایرانی، ساکن ایالت کالیفرنیای آمریکا  پرداخته است. ازدواجی که نتیجه‌اش چنین بود: ساناز روز 17 آذر 1392 در اثر ضرب و جرح از سوی همسرش نیما به مرگ مغزی دچار شد و چهار روز بعد در بیمارستانی در میشیگان از دنیا رفت!

گورستانی خلوت، نشسته در برف، دختری خوابیده در غربت تابوت. این تصویر از جلوی چشم‌هایم دور نمی‌شود. اگر وطن تنها محصور در مرزهای جغرافیایی نباشد، در قلب کسانی است که دوستشان داری و دوستت دارند. من، درآمیخته با دلتنگیِ سال‌ها، سردی بدنش را در تابوت حس می‌کنم؛ نه از مرگ، که از جان‌دادنی آرام و تلخ در سردیِ جایی که قرار بود خانه باشد، نه قتلگاه.

ساناز نظامی دختر 27 ساله ایرانی در سال 2011 (1390) با نیما نصیری، پسری از خانواده‌ای ایرانی، ساکن ایالت کالیفرنیای آمریکا آشنا شد. این آشنایی در کمتر از دو سال به ازدواج آنها در کشور ترکیه (شهریور 1392) و سفر ساناز به آمریکا برای ادامه تحصیل در دانشگاهی در ایالت میشیگان (پاییز 1392) منجر شد اما سفر ساناز از تهران تا میشیگان و از دوره مجردی تا متأهلی، چند هفته بیشتر نپایید. ساناز روز 17 آذر 1392 در اثر ضرب و جرح از سوی همسرش نیما به مرگ مغزی دچار شد و چهار روز بعد در بیمارستانی در میشیگان از دنیا رفت. اعضای خانواده ساناز در تهران با محبت و همدلی کارکنان بیمارستان توانستند آخرین روزهای زندگی در اغمای ساناز را از طریق وبکم ببینند و با عزیزشان خداحافظی کنند.

اسم ساناز نظامی را حدود یک‌ماه است که شنیده‌ام اما آنچه بر سرش آمد، از جلو چشمانم دور نمی‌شود. ساناز، چه با ویزای دانشجویی و چه با ویزای ازدواج، به آمریکا آمده بود که درس بخواند، که عشق بورزد. نیامده بود که خشونت ببیند، نیامده بود که کتک بخورد و بمیرد. چه شد که ساناز، پسری ایرانی و زاده آمریکا را در فیس‌بوک پیدا کرد؟ کسی شاید نداند این آشنایی دقیقاً چگونه ایجاد شد اما اولین کامنت‌های ساناز برای نیما، در تاریخ 22 دسامبر 2011، یعنی حدوداً دو سال پیش، نشان می‌دهد که او شاید جذب رپ‌خوانی و رپ‌نویسی نیما نشده بود، بلکه از توجه نیما به خدا و موضوعات الهی در شعرهایش خوشش آمده و روی یکی از پست‌های نیما، به انگلیسی روان نوشته بود: «رپ سبک مورد علاقه من نیست اما مطمئنم که می‌تواند آرام‌بخش باشد و چیزی را که در قلبت هست، منتقل کند. چیزی را که به راستی در شخصیت تو دوست دارم و تحسین می‌کنم و باعث تفاوت تو می‌شود، دیدگاه الهی یا خدایی متفاوت و به خصوص علاقه تو به این موضوعات است. مطمئنم که روزی می‌توانی صدایی متفاوت از معتقدان باشی و آهنگ‌هایی در زمینه قلمرو خداوندی یا زمینه‌ای که برایت بیشترین اهمیت را دارد، به رپ یا دیگر انواع موسیقی تولید کنی».

ساناز در ادامه همان کامنت از نیما می‌پرسد که آیا او می‌تواند فارسی حرف بزند؟ در ادامه، دیگر کامنتی تبادل نمی‌شود اما نیما در پستی دیگر به این سؤال جواب می‌دهد.

چهار روز بعد، یعنی در تاریخ 26 دسامبر 2011، ساناز در زیر یکی دیگر از پست‌هایِ رپِ نیما نوشته است: «عالی! تو خون ایرانی در رگ‌هایت داری، این را ثابت کردی. شعرت را دوست داشتم: «ما عشق و نور هستیم؛ مادام که آنها را جلو چشمانمان داریم، خوب خواهیم بود و شیطان همیشه در سرزمین نور شکست خواهد خورد؛ پس افکارت را خوب نگه‌دار»». ساناز نمی‌تواند شادی‌اش را پنهان کند از اینکه نیما «خون ایرانی در رگ‌هایش» دارد و نیما در جواب ساناز به انگلیسی می‌نویسد: «من تقریباً در ایران به دنیا آمدم، یک ماه پیش از به دنیا آمدنم، مرا به کالیفرنیا آوردند. من فارسی صحبت می‌کنم و در فرهنگ آمریکایی-ایرانی بزرگ شدم. این نمونه آمریکایی فرهنگ در ایران است؛ ورژن غربی. اما هنوز باید فرهنگ واقعی ایرانی را تجربه کنم. بازهم از حرف‌های خوبت ممنون».

به نظر می‌رسد که ساناز یکی از معدود افرادی است که روی شعرهای رپِ نیما کامنت می‌گذاشته است. من در صفحه فیس‌بوک نیما و ساناز نیستم و این شواهد را صرفاً از روی یادداشت‌های صفحه نیما که به روی عموم باز است و به زبان انگلیسی است، بازیابی و ترجمه کرده‌ام. حتی نمی‌دانم تعداد دوستان نیما در صفحه فیس‌بوکش چند نفر است اما روی نوشته‌هایش که قابل مشاهده برای عموم است، تنها در چند مورد، یکی دو نفر دیگر به جز ساناز کامنت گذاشته‌اند.

ساناز در نظراتش از نیما تعریف می‌کند. نقاط قوت شعرها و شخصیت او را برایش بازگویی و به نوعی تشویقش می‌کند. به او قوت قلب می‌بخشد و بر امید و عشق و معجزه تأکید می‌کند. ساناز همان‌طور که خودش نوشته، معتقد بوده که رگه‌ای الهی یا خدایی در نیما هست که در اشعارش منعکس می‌شود. ساناز که گویی روحیه‌ای مذهبی دارد، روی بُعد عرفانی یا خدایی نیما بیش از اندازه تکیه کرده و انگار نه تنها به آن دلبسته، بلکه بدان اعتماد کرده است. شاید به همین دلیل است که ساناز نمی‌تواند باور کند کسی که در شعرهایش مرتباً از خدا و شیطان و از نور و تاریکی حرف می‌زند، نمی‌تواند شیطان یا تاریکی را تا به حدی در درونش داشته باشد که روزی دست به قتل هم بزند.

نیما در صفحه فیس‌بوکش، روز 20 دسامبر 2011 را به عنوان «اولین بار که ساناز نظامی را دید» برجسته کرده است. آیا این دیدار از طریق وبکم بوده است؟ به نظر می‌رسد تقریباً یک سال بعد، در 5 ژانویه 2012 رابطه عاطفی میان ساناز و نیما کامل شده و شکل گرفته است. نیما برای ساناز شعری به نام «فرشته در نور» نوشته که اگر در آن بستر زمانی خوانده شود، سرشار از ایمان و عشق است اما حالا وقتی تصور می‌کنی که یک قاتل چنین خطوطی را سرهم کرده، احساس ناامنی از کلماتش بیرون می‌زند؛ گویی درون شاعر، شیطانی خفته است که باید به مدد کلماتی همچون نور و پاکی و خداوند، مُدام بر سرش کوبید تا گیج و خفته باقی بماند:

«معمای حقیقت، هنوز نمی‌دانی چه هستم، چه شده‌ام و هنوز نمی‌دانم از کجا آمده‌ای. اما وقتی موهبتی را می‌بینم، می‌شناسم.... من هنوز مثل تو زنده‌ام، خودم را از طوفان دور نگه‌داشتم، فقط به خاطر عشق. آن را در تو می‌بینم، همه آنچه که حقیقی و پاک است، با دعاهای تو دیگر شیطان در خودآگاه من اغوایم نمی‌کند و وقتی که فکر می‌کنم که آینده بشریت در خطر است، خداوند روی شانه‌هایم می‌زند و می‌گوید درست می‌شود. می‌گوید که زندگی کنم و عشق بورزم».

توجه کنید: «خودم را از طوفان دور نگه‌داشته‌ام، فقط به خاطر عشق.... با دعاهای تو دیگر شیطان در خودآگاه من اغوایم نمی‌کند». آیا نیما پرده از واقعیتی محض در درون خودش برنداشته است؟

ساناز نظامی در نیمه‌شب 5 ژانویه 2012، در جواب به این شعر عاشقانه نیما می‌نویسد: «نیمای عزیزم، واقعاً عالیه که این شعرهای زیبا را برای من نوشتی؛ پر از احساس، پر از امید و عشق، خیلی جالب است، ممنون. واقعاً درست است که باید زندگی کرد، عشق ورزید و بخشید از عالم بالا. درست می‌گویی. خداوند به ما این را یاد داد و به دعاهای ما جواب خواهد داد. او همیشه در کنار ماست، دوباره ممنونم نیما

در جواب ساناز به شعر پرتلاطم نیما، هیچ ردی از نگرانی نیست. هیچ ردی از توجه به اعترافات قابل تأمل نیما در مورد خودِ گرفتارش میان شیطان و خدا نیست. گویی ساناز در مثبت‌اندیشی خود سخت فرورفته و منفی‌ترین اقرارها را نیز از دریچه‌ای مثبت برداشت می‌کند. صفحه فیس‌بوک ساناز تا جایی که برای عموم قابل دسترسی است، پر است از عکس‌ها، گفته‌ها و نوشته‌هایی در مورد مثبت‌اندیشیدن. ساناز به راستی در عمل، زندگی را از همین دریچه می‌بیند و تفسیر می‌کند. حتی در مواجهه با اقرارهای منفی نیما نیز ترجیح می‌دهد که مثبت و امیدوار برخورد کند. گویی هنوز باورِ واقعیتِ این اقرارها برای ساناز سخت است و شاید فقط گمان می‌کند که نیما تنها شعری عاشقانه سروده است یا نهایت اینکه همچون هر انسانی، گرفتار وسوسه‌های بد و خوب، جدال نیکی و شر در درونش است؛ شاعر تنها و غمگینی که به کسی نیاز دارد تا باور و همراهی‌اش کند.

نیما نصیری، ساعت 4:25 صبح روز 6 ژانویه 2012، در پاسخ به ساناز می‌نویسد: «ممنونم عشق من به خاطر آنکه به من الهام می‌بخشی

ساناز به معجزه و به‌خصوص معجزه عشق باور داشته است و شاید بر همین اساس، تصور می‌کرده که در زندگی‌اش با نیما و احتمالاً مزاج دوگانه او و حرکت آونگی‌اش میان خدا و شیطان، سرانجام معجزه‌ای می‌شود و ماجرای عشق آنها نیز همچون پایان دل‌انگیزِ درام‌های سینمایی، به خیر و خوشی ختم خواهد شد. گویی ساناز بیشتر با باورهایش زندگی می‌کند تا واقعیت‌هایی که از نیما دیده است. برای ساناز اهمیتی ندارد که نیما چه رفتاری از خود نشان می‌دهد؛ ساناز بر این باور است که معجزه عشق و ایمان، نیما را خوب خواهد کرد به شرط آنکه هر دو معتقد و امیدوار باشند.

در گزارش‌ها و عکس‌هایی که خانم سحر بیاتی، خبرنگار ایرانی، در مورد این پرونده نوشته ، جزئیات بیشتری از رابطه میان ساناز و نیما، مخالفت خانواده ساناز با این وصلت و موفقیت‌های تحصیلی ساناز بدون نیما منتشر شده است. با خواندن این اطلاعات، این سؤال همچنان باقی می‌ماند که با وجود آنکه از ظاهر و اخلاقیات ساناز و نیما مشخص بود که هیچ تناسبی با هم ندارند، چه از نظر جسمی، چه از نظر رفتاری و احتمالاً روحی، چرا ساناز این فرد را انتخاب کرد؟ نیما نه از ظاهر جذابی برخوردار بوده و نه شغل و تحصیلات درست و حسابی داشته و ساناز می‌توانسته به واسطه هوش بالا و موفقیت‌های تحصیلی خودش، بدون ازدواج هم عازم یک کشور خارجی از جمله کانادا یا آمریکا شود. با اینهمه چرا عاشق نیما شده است؟

به نظر می‌رسد که در چارچوب ازدواج‌های مرسوم، معیارهایی همچون جذابیت ظاهری، تحصیلات بالا، شغل آنچنانی و پردرآمد یا حتی خانواده متمول، معیارهایی قابل فهم و ملموس برای افراد جامعه باشند. نیما نصیری هیچ‌یک از اینها را دارا نبود اما مورد انتخاب و عشق ساناز قرار گرفته بود. چرا؟ نخستین دلیل که به ذهن هرکسی خطور کرده است، اینکه ساناز می‌‌خواست به آمریکا بیاید و از ساده‌ترین راه ممکن، شهروند آمریکا شود. خانواده نظامی این احتمال را قویاً رد کرده‌اند. به گفته خانواده ساناز، او از چند دانشگاه معتبر از جمله میشیگان آمریکا و اتاوا کانادا پذیرش داشته و می‌توانسته به راحتی یکی از این دو کشور را انتخاب کند. آنها تأکید کرده‌اند که ساناز به نیما دل‌بسته بود و به همین دلیل، بر ازدواج با او اصرار می‌کرد.

اگر این ادعای خانواده نظامی درست باشد، به نظر باید ساناز و انتخاب او را از دریچه‌ای متفاوت با معیارهای ملموس بررسی کرد. ساناز دختری معنوی بوده و می‌توان این احتمال را داد که درونیات همسر آینده‌اش برایش اهمیت بیشتری نسبت به ظواهر داشته است. رابطه او با نیما نصیری بر مبنای همین درونیات و کنکاش‌های معنوی در شخصیت نیما و اشعار رپِ او شکل گرفت و قوام پیدا کرد. ساناز در بیشتر نظراتش زیر شعرهای نیما، نگاه عرفانی و عاشقانه‌اش به زندگی را به نمایش گذاشته است. از طرف دیگر، ساناز هوش زیادی در زمینه یادگیری زبان‌های خارجی داشته و به چند زبان از جمله انگلیسی کاملاً مسلط بوده است. بعید نیست که معیار ساناز در غیاب معیارهایی همچون ثروت و جذابیت ظاهری و شغل و تحصیلات، صحبت کردن به یک زبان خارجی بوده باشد. بعید نیست که ساناز از اینکه زبان مادری همسر آینده‌اش انگلیسی است، از مصاحبت یا هم‌کلامیِ دائمی با چنین فردی، احساس خوبی پیدا می‌کرده است. درک این انگیزه برای کسانی که معیارهای ملموس‌تر مادی دارند، احتمالاً سخت و حتی غیرقابل باور به نظر می‌رسد اما باید قبول کرد که همه انسان‌ها دیدگاه یکسانی ندارند و گاه پیش می‌آید کسانی بسا دورتر از معیارهای رایج، ارزش‌های دیگری را در فرد مورد نظر جست‌وجو می‌کنند. با اینهمه، تجربه ساناز نشان می‌دهد که حتی معیارهای غیرمادی نیز اگر بستر صحیح و منطقی نداشته باشند، می‌توانند به اندازه معیارهای صد درصد مادی، مخرب و حتی کشنده عمل کنند.

زندگی ساناز در میشیگان آمریکا پایان نیافت؛ بلکه به نوعی دیگر آغاز شد. خانواده نظامی که روزهای پایانی ساناز در بیمارستان را از روی نمایشگر کامپیوتر شاهد بودند، در تصمیمی انسان‌دوستانه موافقت کردند که اعضای بدن ساناز به بیماران نیازمند اهدا شود. ساناز با معنویت و عشق زندگی کرد، با ایمان به عشق و معجزه تصمیم گرفت و سرانجام با ایمان و عشق، در وجود چند انسان‌ دیگر تکثیر شد.

اما ای کاش ساناز روی شعری که نیما دراوایل ارتباطشان روی صفحه فیس‌بوکش گذاشت، تأملی کرده بود...

«صورت‌های خندان که تظاهر می‌کنند دوست تو هستند/ صورت‌های خندان که ردی از شیطان کمین کرده درونشان نمی‌دهند/ صورت‌های خندان گاهی به تو حقیقت را نمی‌گویند؛ دروغ می‌گویند/ مراقب باش، مراقب دست دادن با آنها باش/ که ماری را پنهان کرده‌اند/ می‌گویم مراقب باش!»

متن کامل مطالب این ماهنامه را اینجا بخوانید.

 

کد: 602
نویسنده خبر: ماهنامه مدیریت ارتباطات
 
تصاویر مرتبط
  • فـرشتـه در تـاریـکـی
  • فـرشتـه در تـاریـکـی
امتیاز بندی

در حال حاضر هیچ نظری ارسال نشده است
ارسال نظر:

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وب سایت

Enter the code shown above:


چاپ  

گفتگو های ویژه


  Copyright 2009-2012 by cmmagazine Design & Support: 7TABLIGH