|  ورود به سايت  |  1397/05/25
                 
آرشیو شماره‌های گذشته
 چاپ   

آخرین اخبار
تاریخ: 1394/10/14 نظرات: 0 نظر نمایش: 818 مرتبه تعداد امتیاز: 3   (Article Rating)
حال آب و هوای ما خوب نیست

حال آب و هوای ما خوب نیست

 در شصت‌وهفتمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات پرونده‌ای با عنوان «ارتباطات و محیط‌زیست» منتشر شده است.

 استاد علی‌اصغر مصلح در یکی از مطالب این پرونده با عنوان « حال آب و هوای ما خوب نیست» به بررسی نسبت انسان و طبیعت از منظر فرهنگی و فلسفی پرداخته و آورده:

یکی از بحران‌هایی که در سال‌های اخیر فراوان بدان اشاره می‌شود و در مجالس و رسانه‌ها در کانون توجه قرار گرفته «محیط‌زیست» است. بحران محیط‌زیست را اغلب سازمان‌های جهانی بحرانی عمومی قلمداد می‌کنند و نمایندگان همه فرهنگ‌ها بر اهمیت آن و لزوم جست‌وجوی راه‌هایی برای حل این مشکل اتفاق نظر دارند. بحران محیط‌زیست با پیدایش شیوه‌های جدید تصرف در طبیعت پدید آمده و همه احساس می‌کنند که در صورت ادامه چنین روندی، کره زمین در آینده دچار مخاطرات بیشتری شده و زندگی انسان در این سیاره خطرناک می‌شود . پیدایش این روند و احساس بحران، در پی پیدایش تکنیک جدید و شیوه‌های استفاده از منابع طبیعی بوده است. با ادامه این روند، منابع حیاتی زندگی مثل جنگل‌ها و آب‌وهوای سالم در خطر از بین رفتن قرار گرفته است. تغییر نسبت انسان و طبیعت که از بنیاد تفکر و بینش انسان مدرن سرچشمه گرفته، اساس بحران کنونی است. انسان مدرن از ابتدا خود را مقابل طبیعت و توانا برای تسخیر و استخدام آن تلقی کرده و همین تلقی باعث پیدایش دانش‌ها و تکنیک‌های مدرن شده است. در «می‌اندیشم، پس هستم» دکارت، می‌توان طنین پیدایش صنایع و دستگاه‌ها و کارخانه‌های مدرن را احساس کرد. هایدگر این طنین را پیش از آن، حتی در شعر پارمنیدس احساس می‌کند. با توجه به همین احساس بحران است که گروه‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی بسیاری، کوشش‌هایی برای مقابله با بحران آغاز کرده‌اند. پیدایش جریان‌های سیاسی _فرهنگی «سبز» در بسیاری از کشورها به‌خصوص در اروپا و فعالیت‌های گسترده‌ای که آغاز کرده‌اند، نشانه احساس خطری است که همه را به اندیشیدن و لزوم اقدامات جمعی کشانده است. برخی متفکران و فعالان فرهنگی سیاسی، گسترش مدارس و مهدکودک‌هایی را که شیوه‌های جدید ارتباط با طبیعت را از سال‌های اولیه کودکی آموزش دهد، وجهه همت خود قرار داده‌اند. در چنین مدارسی، بچه‌ها از ابتدا با شیوه‌های متفاوت زندگی آشنا می‌شوند. اساس این برنامه‌های تربیتی ارتباط مستقیم با طبیعت و آموختن مستقیم از خود طبیعت است. در برنامه‌های این مراکز، کودکان اولین آموزش‌ها را از زندگی در جنگل و محیط کاملاً طبیعی و در نسبت مستقیم با گیاهان، حشرات، حیوانات و پرنده‌ها کسب می‌کنند . تصور بنیان‌گذاران این‌گونه آموزشگاه‌ها، ایجاد تمایل در مردم برای پیش گرفتن شیوه‌های جدیدی از زندگی است تا انسان با اصل طبیعت در ارتباط بماند و خود را جزو طبیعت و طبیعت را جزوی از وجود خود احساس کند. به نظر برخی متفکرانی که چنین روش‌هایی را توصیه می‌کنند، بی‌توجهی به این پیشنهادها و بازبینی نکردن در شیوه زندگی به نابودی انسان به معنای متعارف منجر خواهد شد.

 تغییر تصور از طبیعت در فرهنگ مدرن

به لحاظ نظری و فلسفی، پژوهش‌ها و تأملات دیگری در جریان است. نحوه تلقی از طبیعت موضوعی فرهنگی است و تصور فرهنگ‌های مختلف از طبیعت منشأ رفتارهای مختلف با طبیعت می‌شود. از این‌رو، برخی متفکران در بررسی بحران طبیعت، به همین موضوع پرداخته‌اند. کلاوس م. مایرآبیش به لزوم اندیشیدن مجدد در باب انسان‌شناسی مبتنی بر فلسفه طبیعت تأکید کرده است. وی در مقاله  تأمل‌برانگیز خود، با استناد به سخن نیکولاس کوزانوس و گوته، فردیت و وجود انسان را صرفاً در نسبت با دیگران (هم‌بودی) می‌بیند. انسان نه فردی متمایز از دیگران، بلکه فردی است که در اشتراک با دیگران و دیگر چیزها، آن چیزی شده که هست. این «دیگری» تنها انسان‌های دیگر نیستند بلکه طبیعت هم هست. براساس این تصور، طبیعت جامعه مشترک زیستی است که افراد و انواع در آن، چیزی را که برای ادامه حیات نیاز دارند، به دست می‌آورند لذا موجودات در طبیعت وام‌دار یکدیگرند. در طبیعت هر موجودی به کاری می‌آید. گیاهان بستر زیستن حیوانات را فراهم می‌کنند و در مقابل، حیوانات مانند باغبانان رشد یافته در طبیعت، به آنها خدمت می‌کنند. باید و نبایدهای موجودات غیرانسانی فطری است و به الزام‌های اخلاقی نیازی ندارد، یعنی طبیعت آنها اقتضای همان‌گونه رفتاری می‌کند که از آنها سر می‌زند.

در دوره مدرن، این‌گونه دریافت از طبیعت و رفتار متناسب با آن دگرگون شده است. پیدایش صنعت مدرن و سپس اقتصاد صنعتی، به‌تدریج زندگی انسان را به سمتی سوق داده که اساساً زمینه برای ایفای نقش مثبت در طبیعت از بین رفته است. در زندگی ماقبل صنعتی، انسان با طبیعت در نسبت مستقیم بود و در همین نسبت، نقش‌هایی مثل زراعت و دام‌پروری ایفا می‌کرد. با پیدایش صنعت و تکنیک‌های جدید و گسترش و پیچیده شدن مناسبات، مشاغل اغلب انسان‌ها در متن طبیعت نیست و بیشتر نقش‌ها یا نامربوط‌ به طبیعت یا در جهت تخریب آن است.

در پیدایش این وضع، ابتدا این مبنا به وجود آمد که انسان‌ها اساساً موجوداتی استثنایی هستند و هرچه در طبیعت است، برای آنها مهیا شده است. مایرآبیش این تصور از طبیعت را چنین ترسیم می‌کند که انسان، گویی خود را به مثابه قومی میان سیاره‌ای فاتح می‌بیند که روی زمین فرود آمده و در اصل خود، با اهل زمین خویشاوند نیست. این‌گونه تصور که از قرن هفدهم و هجدهم پدید آمده، البته با تصور گذشته انسان متفاوت است که مقهور طبیعت و لذا همواره دستخوش بلاهای طبیعی بوده است. به منظور گذر از چنین وضعی است که وی قرارگیری در چنین مسیری را سیر ترقی و تکامل انسان تفسیر می‌کند اما می‌توان تصور دیگری در مقابل تصور انسان مدرن قرار داد: انسان خود را فرزند همین زمین تلقی می‌کند. او موجودی است که در فرآیندی که در زمین طی شده به اینجا رسیده است. در این تصور دوم، انسان خود را با تمامیت طبیعت در نسبت می‌بیند و بدون آن، چیزی نمی‌پندارد. (Meyer-Abish: 60-63)

در نگاه اول به طبیعت که نگاه غالب در زندگی و فرهنگ معاصر است، انسان خود را در زمین صاحب اختیار تلقی می‌کند و از طبیعت به اقتضای نیازها استفاده می‌کند. طبیعت در این‌گونه تصور، جهان مستقل از انسان تلقی می‌شود که انسان در آن فرود آمده است. البته در استفاده از طبیعت، انسان می‌کوشد آن را حفظ کند و به فکر آینده خود باشد. حتی برای حفاظت بهتر از محیط‌زیست، برنامه‌های معقول جهانی تهیه می‌کند اما تصور انسان از نسبتش با طبیعت، تصور غالب و مغلوب است و تصور فاتحی در سرزمین فتح‌شده. این تصور از تفکر مدرن درباره طبیعت برمی‌خیزد. در نزد دکارت، انسان متفکر است و طبیعت امتداد. انسان است که طبیعت را ابژه خود می‌سازد و با علم ریاضیات، عالم را کشف می‌کند. علم جدید، به تعبیر بیکن، قدرت است و می‌خواهد طبیعت را تسخیر کند. به‌نظر مایرآبیش، حتی انسان‌شناسی متفکرانی همچون ماکس شلر و پلسنر هم برمبنای همین تلقی شکل گرفته است چون آنها نیز درباره انسان به‌مثابه موجودی فراتر از دایره طبیعت می‌اندیشند. مایرآبیش معتقد است انسان مدرنی که در حوزه سیاست، اصل را نیاز به امنیت و برقراری نظامی برای حفظ خواست شهروندان می‌داند، در نسبت خود با طبیعت نیز همین تلقی را دارد. دنیای متکی بر علم و تکنیک ما، با احساس انسان از خویش همچون موجودی در سیاره‌ شکل گرفته است. در تاریخ تفکر، نه‌تنها در فرهنگ‌های شرقی، بلکه در غرب هم تصورات متفاوتی از طبیعت می‌توان یافت. در این تصور، انسان خود را موجودی متعلق به طبیعت و خویشاوند با سایر موجودات می‌بیند. انسان هرچه هست، با سایر موجودات در اشتراک است. انسان در هم‌بودی با طبیعت، انسان شده است. طبیعت قلمروی متمایز از ما نیست بلکه ما نیز با طبیعت انسان شده‌ایم. در شیوه غالب نسبت با طبیعت که اکنون دچار آنیم، هر موجودی در نسبت با ما و براساس نحوه کاربردش نزد ما معنا می‌یابد. این برداشت را با توجه به تعبیر هایدگر برای بیان نقش تکنیک در زمان ما نیز می‌توان توصیف کرد. وی تکنیک را گشتل  می‌داند. تکنیک در زمان ما قالب و چارچوب اصلی است که همه امور دیگر در نسبت با آن جایی پیدا می‌کنند، اما در تصور طبیعت‌محور، انسان هم در نسبت با طبیعت و موجودات آن معنا می‌یابد.

تصویر دکارت از طبیعت و معرفی آن به ماده و حرکت محض، بیانی متافیزیکی از طبیعت است که مبنای علوم و به‌ویژه فیزیک جدید می‌شود. در مقابل این‌گونه تصورات، متفکران دیگری بودند که طبیعت را گونه دیگری می‌دیدند. مثلاً هردر، انسان را طبیعتی انسان‌شده تلقی می‌کرد. وی انسان را درختی می‌دید که بذر آن با عناصر طبیعت فراهم شده است. شلینگ، اصل و مبدأ همه موجودات را طبیعت می‌دانست. او عقل و احساس آدمی را نتیجه تطور طبیعت می‌دانست که به‌صورت عقل و احساس آدمی ظاهر می‌شود. با این وصف، هرچه انسان دارد، در نتیجه تطور در طبیعت پدید آمده است. این‌گونه احساس به طبیعت در همه انسان‌ها کم‌وبیش وجود دارد. علت آن هم پیوند پابرجا با طبیعت، از طریق خوردن، نفس کشیدن و لذت بردن از آن است اما این احساس انسان معاصر به احساس یگانگی و وحدت با طبیعت تبدیل نمی‌شود. وضع زندگی انسان معاصر این‌گونه احساس‌ها را مسخ می‌کند.

 نسبت انسان و طبیعت در فرهنگ‌های ماقبل مدرن

در فرهنگ‌های ماقبل مدرن، رفتار تسخیری و تصرف‌آمیز را با طبیعت سراغ نداریم. مثلاً در فرهنگ‌های شرقی یا حتی بومیان آمریکای لاتین، انسان همواره در دل طبیعت زیسته و خود را مقابل آن یا صاحب آن تصور نکرده است. علومی که در تمدن‌های ماقبل مدرن پدید آمد، هرگز در جهت تخریب طبیعت قرار نگرفته است. این خصوصیت علوم و فنون تمدن‌های ماقبل مدرن تنها از جهت ضعیف بودن آنها نبوده، بلکه اساساً با تصوراتی از نوع تصور دکارت و نیوتن نبوده است. مثلاً چینی‌ها هرگز طبیعت را همچون ماده و حرکت ندیدند لذا به باروت هم دست یافتند ولی از آن برای تخریب طبیعت یا ساخت اسلحه استفاده نکردند. هنرمند و عارف شرقی، در عالی‌ترین احوال خود با تمامی طبیعت یگانه می‌شود. طبیعت جان و روحی دارد که هر انسانی با تزکیه نفس بدان نزدیک‌تر شده و از عالم تکثرات و رنج‌ها رهاتر می‌شود. با چنین نگاهی به طبیعت، علوم و فنون مدرن پدید نمی‌آمد. در بسیاری از فرهنگ‌های شرقی، حیوانات مقدس‌اند و حتی پرستش می‌شوند. در برخی فرهنگ‌ها، شکارچی برای شکار ابتدا با حیوانی که می‌خواهد شکار کند ارتباطی برقرار می‌کند و از او اجازه می‌گیرد.

نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت با آنچه در زمان معاصر پدیده آمده متفاوت است. حسین نصر در کتاب «نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت»، این موضوع را پژوهیده است. براساس گزارش نصر، می‌توان جهت‌گیری متفکران اسلامی را در نگاه به طبیعت، نزدیک به نظر دومی دانست که مایرآبیش معرفی کرده است. نظر متفکران اسلامی با مبانی دینی فرهنگ اسلامی نسبتی وثیق دارد و بدون آن، نمی‌توان مبانی این نظرها را فهمید. در بین متفکران اسلامی، دیدگاه‌های مختلفی درباره طبیعت وجود دارد اما وجه مشترک همه آنها این است که طبیعت را ذیل نگاه توحیدی اسلامی، مرتبه‌ای از مراتب وجود می‌دیده‌اند: «عالم طبیعت را ممکن است به‌عنوان کتابی سرشار از رموز و اسرار الهی موردنظر قرار داد و آن را مرتبه‌ای از سلسله‌مراتب وجود دانست و سیر از آن را مرحله‌ای از منازل طریق معرفت شمرد» (نصر، 1366: 12و13). متفکران اسلامی با وجود تفاوت دیدگاه در مبانی فلسفی، عرفانی و کلامی، در درک یک‌پارچه از عالم وجود اشتراک‌نظر داشته‌اند لذا هدف نهایی علومی که به طبیعت پرداخته‌اند، «نمایان کردن وحدت یا پیوستگی جمیع کائنات و کلیه مراتب وجود است». (نصر، 1366: 15)

نگاه توحیدی متفکران اسلامی باعث شد آنان هر راهی طی کردند و هر علمی پی گرفتند، از اصل یگانگی عالم و نسبت مراتب و عرصه‌های مختلف وجود با اصل و بنیاد آن چشم نپوشند. آنها در شیوه‌های مختلف اندیشیدن، از شیوه‌های تجربی تا شیوه‌های منطقی و عقلی یا شهودی و تأویلی، همواره به اصل پیوستگی مراتب وجود پایبند بوده‌اند. بر همین اساس است که در دوران طولانی تمدن اسلامی، هرگز، اندیشه و علومی با مبناهای دوره مدرن شکل نگرفت. برای مثال در نظر ابن‌سینا، بین انسان و جهان نوعی هماهنگی درونی و همدمی وجود دارد. به نظر او با کمال یافتن نفس، همدمی بین انسان و جهان آشکارتر می‌شود. رابطه درونی بین انسان و جهان «با تکامل و تزکیه نفس و ارتقا به مقام تجرد آشکار می‌شود و در مورد انبیا و اولیا به نهایت وضوح می‌رسد». (نصر، 1366: 400)

انبیا و اولیا که دارای معرفت کامل هستند، یگانگی و همدمی انسان و جهان را به وضوح می‌بینند. این‌گونه معرفت به جهان، البته تناسبی با سایر عناصر دینی اسلام دارد و از اساس با آنچه در دوره مدرن پدید آمده و منشأ پیدایش علوم و فنون جدید شده، متفاوت است. مثلاً ابن‌سینا معتقد است نفوس کمال‌یافته به مرحله‌ای می‌رسند که می‌توانند بر عالم طبیعت حکم‌فرمایی کنند و حتی به نظر او «همین فعل نفس انسانی است که منشأ کرامات و معجزات و حوادث خارق‌العاده است» (نصر، ۱۳۶۶: 401). مقام حکم‌رانی انسان بر عالم که ابن‌سینا بدان اشاره کرده است با تصور شرافت انسان بر سایر موجودات و حکم راندن وی بر موجودات عالم، تفاوتی گوهری دارد. ابن‌سینا در رساله «عشق»، عشق را در تمام عالم ساری می‌داند: «همدمی بین انسان و جهان بر پایه عشقی که در شریان‌های عالم ساری است، نهاده شده» (نصر، ۱۳۶۶: 402). در فرهنگ مدرن و علوم و تکنیک پدیدآمده از آن، از رابطه همدمی و عشق میان انسان و طبیعت خبری نیست.

 آینده نسبت انسان و طبیعت

اگر انسان معاصر به جایی برسد که به پیوند ذاتی خود با طبیعت توجه یابد و در اندیشه و رفتار خود تجدیدنظر کند، می‌توان درباره نسبت میان انسان و طبیعت انتظار آینده‌ای متفاوت داشت. در این تصور جدید، انسان باید خود و مجموع موجودات دیگر را با هم ببیند و برای خود و آنها همراه با هم بیاندیشد. تنها در این صورت است که می‌توان انتظار داشت انسان در آینده، در طبیعت و با آن زندگی کند. این خوش‌بینی و تصور از آینده البته انتزاعی می‌نماید چون تکنیک و علوم مدرن، بدون توجه به این‌گونه زمزمه‌ها، راه خود را طی می‌کنند. اما آیا امکان دیگری برای امیدواری هست؟

باید توجه کرد که هم تصور اول که انسان را موجود فاتح زمین می‌بیند و هم تصور امکان زیستن بدون تقابل با طبیعت و امکان برقراری آشتی مطلق با طبیعت، هر دو تصوراتی نادرست از نسبت آدمی با طبیعت است که تجربه‌های تاریخی و اندیشه‌ورزی درست آنها را نمی‌پذیرد. آثار تصور اول بحرانی گسترده و بنیادی است که در زندگی معاصر ظاهر شده است. بازگشت به نسبتی با طبیعت نیز که با آن در آشتی محض باشیم، تخیلی بیش نیست. انسان معاصر باید به صورت‌های جدیدی از نسبت با طبیعت بیاندیشد.

 نسبت انسان و طبیعت در فرهنگ ایرانی

برای توصیف فرهنگ ایرانی، باید قومی را تصور کرد که در سرزمینی که امروز ایران می‌نامیم، زندگی کرده‌اند. این قوم به اقتضای اقلیمی که در آن زیسته‌اند و حوادث تاریخی، تجاربی کسب کرده‌اند. این تجارب اساس پاره‌فرهنگ‌های ایرانی است. همه عناصر فرهنگ ایرانی با طبیعت و اقلیم ایران در نسبت است. طبیعت در چهره‌ای خاص بر ایرانیان ظاهر شده است. ایرانیان طبیعت را خشک و کم‌آب تجربه کرده‌اند. سرزمین زلزله‌خیز و خشک ایران مردم این فرهنگ را صبور و قانع و سازگار بار آورده است . ایرانیان با انطباق فکر و رفتار خویش با طبیعتی که خاستگاه فرهنگشان بود، مسیر هماهنگی با طبیعت را مثل تمامی فرهنگ‌های ماقبل مدرن در پیش گرفتند اما در بین ویژگی‌های مختلف طبیعت ایران، کم‌آبی بیش از همه در فرهنگ ایرانی تأثیر گذاشته است. نشانه‌های دانستن قدر آب و ترس از کم‌آبی در همه آثار فرهنگ ایرانی دیده می‌شود. در کتیبه‌های بسیار کهن دوران باستان، دعا برای مصون ماندن ایران از خشکسالی در رأس نیایش‌هاست. در فرهنگ ایرانی، «آب» سرآغاز حیات است. تنها در فرهنگ‌ها و دائره‌المعارف‌ها نیست که آب در آغاز قرار گرفته است. ایرانیان در طول تاریخ، به‌ اقتضای زیستن در این سرزمین کم‌آب، با تمام وجود، آب را اساس زندگی یافته‌اند. کتاب «کوچه» اثر احمد شاملو، با مدخل آب شروع می‌شود و نقش آب را در فکر و فرهنگ ایرانی به خوبی شرح می‌دهد، از نقش آب در شکل‌گیری افسانه‌ها و اعتقادات تا قصه‌ها و ضرب‌المثل‌ها و شعرها و دعاها و نذر و نیازها که همه براساس آب است. در بزرگ‌ترین ماتم تاریخی که ایرانیان بر آن گریسته‌اند، یعنی کربلا و عاشورای امام‌حسین(ع)، آب نقشی اساسی دارد. ایرانیان با تجربه زیست در این سرزمین کم‌آب، فجایع بسیار بزرگ زندگی را در پیوند با کمبود آب تصور کرده‌اند. حتی جهنم با گرما و کم‌آبی، باعث ترس مردم بوده و بهشت با باغ‌هایی که جوی‌های پر آب دارند، پاداشی برای مؤمنان بوده است. میراث غنی ادب و هنر ایرانی حاصل تخیلات ظریف ذهن ایرانی در همین سرزمین خشک و کم‌آب بوده است. تمامی عناصر ادب و هنر فارسی، از تصویر باغ و گل تا توصیف نسیم، باران، جویبار، دریا، ماه و ستاره، با زمین کم‌آب و آسمان پرستاره ایران نسبتی دارد. تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران پیوندی بنیادی با وضع آب داشته است. مورخ و پژوهشگر معاصر، محمدعلی همایون کاتوزیان در کتاب‌های مختلف خود درباره تاریخ ایران، وضع «آب» را در ایران، مهم‌ترین عامل شکل‌گیری مناسبات سیاسی و اجتماعی می‌داند. نظریه «جامعه کوتاه‌مدت» وی به وضع کم‌آبی و وابستگی همه امور ایرانیان به آب بازمی‌گردد. مهدی بازرگان هم در کتابچه «سازگاری ایرانی»، نقش آب را در روحیات و اخلاق ایرانیان شرح می‌دهد. پژوهش‌های طولانی ده‌ها مردم‌شناس ایرانی و غیرایرانی نسبت وثیق اجزای این فرهنگ را با آب و اوضاع این سرزمین خشک نشان می‌دهد. وقتی با این وجهه نظر به نسبت طبیعت با فرهنگ ایرانی نگاه کنیم، تلاطم وضع کنونی فرهنگ ایرانی را هم بهتر می‌فهمیم. ورود فرهنگ مدرن به ایران، تصور ایرانیان از طبیعت را هم تغییر داد، به‌خصوص استفاده ایرانیان از تکنیک‌های مدرن، به‌صورتی خاص و پنهان، تصور ایرانیان از پاره‌های فرهنگشان را هم تغییر داد.

با ‌توجه به بحران‌های بزرگ محیط‌زیست و به‌خصوص مسأله آب در جهان، ایرانیان باز با مشکل در قالب و صورتی دیگر روبه‌رو هستند. ایرانیان همواره با مشکل جدی کم‌آبی روبه‌رو بوده‌اند اما در گذشته، به شیوه‌هایی با آن کنار می‌آمدند که متناسب با سایر پاره‌های فرهنگشان بود. امروز نه زمینه‌های ذهنی و روحی آن‌گونه کنار آمدن با مشکل وجود دارد و نه با تکنیک‌های جدید توانسته‌اند مشکل را حل کنند. اکنون ایرانیان نیز مانند سایر مردم کره زمین با این‌گونه دعوت‌ها روبه‌رو هستند که دوباره به طبیعت بازگردیم. آینده کره زمین به نحوه رفتار ما با آن وابسته است. شعار تغییر نسبت با طبیعت، به‌صورت دعوت به دوستی با طبیعت و تغییر شیوه زندگی، سال‌هاست به شعار بسیاری افراد و گروه‌ها و جمعیت‌ها تبدیل شده است. ما ایرانیان، در وضع فرهنگی جدیدی با این‌گونه پدیده‌ها روبه‌روییم.

خطرهای نابودی طبیعت و قحطی آب، کشور ما را بیش از بسیاری کشورهای دیگر تهدید می‌کند. شعار «بازگشت به طبیعت و حفظ محیط‌زیست» چنان قدرت و اهمیتی دارد که می‌شود آن را شعار فرهنگ ایرانی کرد. اگر این موضوع را مهم تلقی می‌کنیم، باید درباره موضوع نسبت انسان با طبیعت در متن فرهنگ ایرانی بیشتر تأمل کنیم. فرهنگ ایرانی در طول تاریخ با تصور نسبتی خاص با طبیعت شکل گرفته و تداوم یافته است. امکان بازگشت به آن‌گونه تصور نیست اما تداوم فرهنگ ایرانی در عالم معاصر، مستلزم بازخوانی صورت‌های نسبت‌داری ایرانیان با طبیعت در گذشته و اندیشیدن درباره مسأله بحران طبیعت و محیط‌زیست، از افق فرهنگ معاصر است.

 

 در سایر مطالب این پرونده، این عناوین به چشم می‌آيد:

-          انسان و طبیعت؛ مسؤولیت فراموش شده نوشته منوچهر دین‌پرست

-          مواجهه انسان و طبیعت، پرسشی نو می‌طلبد نوشته حامد خزایی

-          دفاع از محیط‌زیست را از کجا باید آغاز کرد؟ آرزوی زیستن در «طبیعت ناب» را دارند نوشته محمدمهدی اردبیلی

-          نقش ما در طبیعت و ارتباط با آن؛ پیش از فاجعه رفتارمان را تغییر دهیم نوشته ریچارد رابینت ترجمه مریم صفایی

-          گفت‌وگو با پروفسور پیتر ام. هاس، استاد علوم سیاسی دانشگاه ماساچوست: محیط‌زیست همان محیط‌زیست سیاست‌گذاری است مترجم مجتبی گلستانی

-          شین‌تو؛ دین طبیعت- انسان ژاپنی محصور در طبیعت است نوشته بهمن ذکی‌پور

شصت‌وهفتمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات در 84 صفحه تمام رنگی و با قیمت 6 هزار تومان علاوه بر کیوسک‌های مطبوعاتی از طریق سایت prshop.ir قابل خریداری است. همچنین علاقمندان می‌توانند آرشیو کامل این ماهنامه را از طریق آدرس  

 

magiran.com/cmmagazine

 

 

 

تهیه و مطالعه کنند. همچنین برای اشتراک می‌توان با شماره 88904616 تماس گرفت.

 

 

کد: 720
نویسنده خبر: ماهنامه مدیریت ارتباطات
 
تصاویر مرتبط
  • حال آب و هوای ما خوب نیست
امتیاز بندی

در حال حاضر هیچ نظری ارسال نشده است
ارسال نظر:

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وب سایت

Enter the code shown above:


چاپ  

گفتگو های ویژه


  Copyright 2009-2012 by cmmagazine Design & Support: 7TABLIGH