بهطوری که دانشآموزان و دانشجویان این سالها با دال آموزش، مدرسه و دانشگاه، بهعنوان مدلولی شناخته میشوند که ارتباطشان با دانش بر مبنای رقابت، اطاعت از فرامین و ارزشهای از پیش تعیینشده و اجرای مناسک و آیینهای وسواسی است.
فانتزی یا طرحوارۀ شاگرداولی، دانش را به دالی اغواکننده تبدیل کرده بود که میتوانست به فرد لذت چیرگی بر دیگری را ببخشد و او را از خطر روبهرو شدن با فقدان یا هر کیفیت متفاوتی مانند مرگ رهایی بخشد. خروجی این سیستم افرادی کمالگرا و وسواسی شد که بدون اینکه توجه داشته باشند، در حال حمل و بازتولید منابع تکراری از دانشی هستند که فقط به روزمرگی احساس مردگی و ایجاد ملال در آنها منجر میشود و دستاورد دیگری ندارد.
تا جایی که تجربه و جملۀ شایع «حالا که چی؟» و رسیدن به ناامیدی در دورۀ میانسالی در خروجیهای نخبۀ این نظام آموزشی دیده میشود؛ به بنبست رسیدن شیوۀ تفکر و فانتزیای که به این نسل نوید معنادار بودن زندگی و پر کردن فقدان میداد. در کنار چنین سیستم سلطهگرایانهای که هدف خود را بر کمال و برتری گروهی خاص از افراد بنا کرده بود، بسیاری از افراد با استعدادهای متفاوت و اشتیاقی که با آن ساختار معنایی هماهنگ نبود، به حاشیه رانده شدند و به گروه فراموششدگان پیوستند.
گروهی نیز از روی ترس یا طمع پاداش یا افتادن در تلۀ تحمیق توسط این سیستم، تحولی تصویری و سطحی پیدا کردند. اندکگروهی در چنین سیستمی با استناد به اشتیاق درونی و تکیه بر تاریخچۀ فردی و جمعی خود، به تولید واقعی دانش و حفظ ارزشهای واقعی پرداختند و اخلاقی عمل کردند.
🗞مطلبی که خواندید بخشی از یادداشتی با عنوان «دانش به مثابه امر تصویری» است که در شماره ۱۹۲ ماهنامه مدیریت ارتباطات منتشر شده است. میتوانید نسخه کاغذی ماهنامه را از سیمای شرق سفارش دهید.











